تبليغاتX

Visit Metallica.com


خشم مقدس

و قسم به آسمان بلند و آن که این را بنا کرد و به زمین و آن که آن را بگسترد

قسم به آفتاب و تابش آن

قسم به ماه که پیرو آفتاب است

و قسم به روز هنگامی که جهان را روشن می سازد و به شب وقتی که عالم را در سیاهی کشد

و به نفس و آنکه آن را نیکو بیافرید و به آن شر و خیر او را الهام کرد

قسم به روز هنگام ظهر آن و به شب هنگام آرامش آن

که خدای تو ترا ترک نگفته و بر تو خشم ننموده است

و عالم آرت برای تو بسی بهتر از دنیاست

و پروردگار تو به زودی به تو چندان عطا کند که تو راضی شوی

+ نوشته شده توسط در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت 18:0 |

خوش آمدی به جایی که زمان در آن ساکن است هیچ کس اینجا را ترک نکرده و نحواهد کرد قرص ماه کامل گشته و به نظر می رسد که هیچ وقت تغییر نمی کند آری این رویای من است اما حقیقت دارد. در جایی که اکنون در آن هستی همه مرده اند و راه بازگشت ندارند حال آسوده بخواب و زندگی را تمام کن زیرا گویی  برای مردن به دنیا آمده بودی پس مرگ را احساس کن لمسش کن و منتظر باش تا تمام وجودت را پر کند .  انگار زندگی ات در حال محو شدن است دیگر هیچ کس برایت اهمیت ندارد در خود به دنبال حقیقتی هستی  اما سرگردان دیگر قادر به فکر کردن نیستی گویی هیچوقت گذشته ای وجود نداشته حتی خاطراتت را به یاد  نمی آوری ناگهان برقی از مقابل چشمانت میگذرد اکنون نوبت توست سوزشی در مغز احساس میکنی انگار میتونی شعله های آتش را حس کنی آری حال دیگر مرده ای مانند هزاران مرده دیگر...

 

 

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:31 |

 

 مرگ

 

عزرائیل، فرشته مرگ، کسی که مسئولیتی بس خطیر و به ظاهر ترسناکی برعهده دارد و آن جداسازی روح انسان از بدن است در زمان موعود از قلمرو خاکی. در قرآن هرگز از این نام برای ایشان استفاده نشده ولی به جای آن لقب دلنشین ملک الموت را به ایشان اعطا فرموده است. ("بگو فرشته مرگى كه بر شما گمارده شده جانتان را مى‏ستاند آنگاه به سوى پروردگارتان بازگردانيده مى‏شويد سوره سجده-آیه 11")

بدون شک با توجه به بت پرست بودن اعراب آن زمان مباحثه بیش از حد در باره فرشتگان و نمادین ساختن آنها تاثیرات نچندان مثبتی را بر آنان می گذاشت و چه بسا باعث تحکیم و تهییج آنان در پرستش بتها می شد.

مبحث مردن بسیار جالب است و به آن بدین صورت اشاره شده که روح از همان جایی که وارد بدن شده بازپس گرفته می شود، از محلی بین دو ابرو که به نام "خافی" یا پنهان شناخته می شود. امتداد این نقطه در سر غده صنوبری است!

 

 

 

 

از طرف یکی از علاقه مندان

(مهدی موسوی)

 

اگر که مرگ از آن دست کارها بکند
مرا به دردترین درد مبتلا بکند
اگر که عشق بگیرد دو دست داغ مرا
که بعد در وسط کوچه ای رها بکند
نمی تواند هرگز، نمی تواند که...
نمی تواند ما را ز هم جدا بکند
نمی تواند...
...
دارد احتمالا سال تازه ای می آید
اما من غمگینم
مثل بچه ای که عروسک هایش را دزدیده باشند
مثل وقتی از خواب می پریدم و
نبودی
«انسان همیشه از طرفی می افتد
که به آن تکیه کرده است»
به زودی به سفری دراز خواهم رفت
شاید این آخرین عیدی باشد
که برای تبریک در وبلاگت کامنت کپی کردم
شاید این آخرین عیدی باشد
که عاشقانه شعرهایم را می خوانی
نترس!
قرار نیست بمیرم
فقط سفری دراز خواهد بود
تا روزی که جهان جای زیباتری برای زندگی باشد
اما فعلا هستم!
هنوز بارهایی روی دوشم است
که باید زمین بگذارم
هنوز زنده ام
هرچند غمگین
هرچند...

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 و ساعت 20:6 |

 

 

 

تواین دنیایی که هرکسی برای خودش دنبال اسم ورسم میگرده بعضی از ملتها هستند که از بودنشون تو این دنیا احساس بدی دارم.من نژاد پرستم آره و ازگفتن این جمله و این احساس قلبیم هم نمیترسم آره من نژاد پرست یا هر چیز دیگه ای که تو میخوای ازش اسم ببرهستم !برای این کارم هم دنبال دلیل ومنطق نیستم!شاید من از انسانیت بوی نبردم ولی اینهم مهم نیست،اما چیزی که بیشتر از این ملتها عذابم میده دیدن بعضی از هم وطنهای خودمه که بجای درک فهم وعظمت ملت ایران دنبال فرهنگ وتمدن دیگران هستند واز اونا جوری تعریف میکنند که فکر میکنی اصلا ایرانی نیستند..اینجور آدمها بیشتر از احساس بدی که نسبت به ملتهای دیگران دارم عذابم میدن.چرا باید موسیقی عربی گوش کنیم در حالی که همین عربها از هیچ گونه دشمنی با ملت ما کوتاهی نمیکنند!!!چرا باید الگوی دخترای ایرونی فاحشه های عرب باشه،چرا باید به قومی علاقه داشه باشیم که در تمام تاریخ ننگین خودش جز پستی و بیابان گردی کاری نکرده،وهروز دنبال اینه که یکی از مفاخر این مملکت رو یک جوری به خودشون وصل کنند،یکروزی خلیج فارس رو عرب میکنند یک روزم به فیلمهای سیصد وپرسپولیس جایزه میدن!

قدرت حسادت نیست فرهنگ میخواهد!!!!!

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 20:5 |

دراین پست جملات قصاری ازنیچه برگرفته ازکتاب ۳۰۰ جمله اثر( امیرهمدانی )رو میزارم

جنبش تساوی خواهی زنان موجب می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور می شود . فریدریش نیچه

برخلاف ‹‹اندیشه های مدرن›› درباره ی زن و مرد، آموزش واقعی در مورد رابطه ی جنس ها را باید در فرهنگ های شرقی یافت. فریدریش نیچه

سنجیدگی و هنر زن در دلربایی، شوخ وشنگی، و سبکسری است؟ چرا آنان باید به دنبال کشف حقیقت زن باشند ، در حالیکه هنر بزرگ او دروغگویی و مهم ترین مساله مورد علاقه اش سرو وضع و زیبایی است؟ فریدریش نیچه

مرد و زن هر دو خود را در مورد یکدیگر فریب می دهند، زیرا آنچه برای آنان گرامی و قابل احترام است، تنها آرمان های خودشان است. فریدریش نیچه

زن بازیچه ای باد پاک و ظریف، همچون گوهری، رخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست.در عشق تان فروز ستاره فروزان باد! وامیدتان این باد: بادا که ابر انسان را بزایم!. فریدریش نیچه

مرد خواهان حقیقت است اما زن موجودی سحطی نگر است. فریدریش نیچه 


قدرت خواهی بشر و نه میل به شناخت اولین عامل برای گرایش او به فلسفه بوده است. فریدریش نیچه

کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند. فریدریش نیچه

بشر برای فرار از خدا طبیعت را عامل همه چیز می داند و قانونی در طبیعت در کار نیست بلکه پدیده های طبیعی به دلیل قدرت به وجود می آیند. فریدریش نیچه

مردان بزرگ فقط آرمان های خود را نمایش داده اند. فریدریش نیچه

سیاستمدار انسان‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را می‌شناسند و آن هم دشمن است. فریدریش نیچه

آزادی ابر انسان تنها در صورتی واقعی است که در زمان فراشد و در ساختن آینده یی بر پایه گذشته عملی شود. فریدریش نیچه

باید در محدوده ی امکانات زمینی بیافرینیم، و در آفرینش به زمین وفادار بمانیم . فریدریش نیچه

اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد. فریدریش نیچه

غرور و فریب رواقیون دلیل علاقه آنها به اخلاق و آمیختن آن با طبیعت است. زیرا تفکر رواقی درواقع نوعی استبداد راندن بر خویشتن است و چون فرد جزئی از طبیعت است پس طبیعت نیز استبداد را بر او حاکم می کند. فریدریش نیچه

اراده زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است! فریدریش نیچه

توان خواهی می تواند بر گذشت زمان پیروز شود . فریدریش نیچه

زندگی، زمین و هستی، درد و رنج و بلا نیست. فریدریش نیچه

اگر علم و دانش ما این همه به بی طرف بودن خود می نازد، از آن روست که جز کنجکاوی ناسالمِ ناتوانان چیز دیگری ندارد . فریدریش نیچه

بدترین خوانندگان کتاب آنانی اند که چون «سربازان غارتگر» عمل می کنند، یعنی از هر جا که دستشان برسد تکه یی بر می دارند. فریدریش نیچه

اکنون به شما می گویم که مرا گم کنید وخود را بیابید.وتنها آن گاه که همگان مرا انکار کردید، نزد شما باز خواهم آمد. فریدریش نیچه

سرنوشت من این است که پس از مرگ دوباره به دنیا بیایم . فریدریش نیچه

آنچه که باید بیشترین علاقه را در ما به وجود آورد این نیست که آیا تفسیر ما از جهان، حقیقی است یا دروغین ، بلکه این است که آیا این تفسیر، خواست قدرت را برای نیرومندی و کنترل جهان پرورش می دهد ، یا هرج و مرج و ناتوانی را. فریدریش نیچه

حقیقت چیزی نیست که باید یافته یا کشف شود، بلکه چیزی است که باید آفریده شود و فرایندی را نامگذاری کند ؛ شناساندن حقیقت نوعی تعیین فعالانه است و نه آگاه شدن از چیزی که به خودی خود قطعی و تعیین شده است.که آن واژه دیگری است برای خواست قدرت . فریدریش نیچه

در این جهان، آن کسی به نابودی می رود که نتواند به ‹‹مفسر››ی خود مختار بدل شود. آنگاه است که او دیگر نه در مقام شخص، بلکه در مقام عدد یا رقمی آماری خواهد زیست. فریدریش نیچه

پاکی نفس جدایی می آورد. فریدریش نیچه

انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد. فریدریش نیچه

نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود. فریدریش نیچه

کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد. فریدریش نیچه


اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری ریشه و بنیاد جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند. فریدریش نیچه

در جایی که دیگر تنها چیز درخشان زر دکانداران است دکانداران سروری کنند! امروز دیگر روزگار شهریاران نیست! آنچه امروز خود را ملت می نامد شایسته هیچ شهریاری نیست. بنگرید که این ملت ها خود اکنون چگونه چون دکانداران رفتار می کنند: آنان از کمترین بهره در هیچ زباله ای نمی گذرند! در کمین یکدیگرند و یکدیگر را می پایند و نام آن را ‹‹حس همجواری›› می گذارند . فریدریش نیچه

می خواهم بشریت را به تصمیم هایی وادارم که به سراسر آینده بستگی دارد. شاید چنین پیش آید که همه هزاره ها، والاترین عهد و پیمان های خود را بنام من ببندند. فریدریش نیچه

زمان ما پیش رس بدنیا آمدگان هنوز فرا نرسیده است، فقط پس فردا از آن من است . فریدریش نیچه

ایرانیان راستگوترین و راست تیرانداز ترین قوم تاریخ اند. فریدریش نیچه

تقریبا هر چیزی که وجود دارد در معرض تاویل است؛ زندگی خود چیزی نیست جز ستیزه و جدال ارزش ها و مبارزه برای تاویل اندیشه ها و آرمان ها. فریدریش نیچه

اندیشه های ما، آری و نه گفتن های ما، و اگر و اما گفتن های ما، همه با همان ضرورتی از درون ما رشد می کنند که میوه از دل درخت- به هم مر بوط و با هم خویشاوندند، و همه از یک اراده، یک وضع جسمانی، یک خاک، و یک خورشید نشان دارند فریدریش نیچه


زمین روزی از آن ابرانسان می شود . فریدریش نیچه

خیر و نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند. فریدریش نیچه

خطر خوشبختی در این است که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز. فریدریش نیچه

حقیقت مانند آب دریا است چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. فریدریش نیچه

فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است. فریدریش نیچه

هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم. فریدریش نیچه

از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد. فریدریش نیچه

پیشداوری درباره اخلاق به این معناست که نیت اعمال را منشاء آنها می دانیم. فریدریش نیچه


آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند. فریدریش نیچه

باید از دگم گرایی ها در اندیشه فلسفی دوری کرد. فریدریش نیچه

چهار فضیلت انسان والا عبارت است از : دلیری ، درون بینی ، همدلی و تنهایی که گرایش به آنها سبب پاکی می شود. فریدریش نیچه

کسانی که به شهود دلایل منطقی را متصل می کنند راه به خطا رفته اند. فریدریش نیچه

زندگی بدون موسیقی اشتباه است. فریدریش نیچه

بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می بینم. فریدریش نیچه

آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها. فریدریش نیچه

فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان توضیح داد. فریدریش نیچه

برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند. فریدریش نیچه

آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است. فریدریش نیچه

دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است. فریدریش نیچه

کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است. فریدریش نیچه

یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است. فریدریش نیچه

هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند. فریدریش نیچه

اختلاف طبقاتی از ضروریات جامعه است چون عامل اشتیاق به پرورش حالت های والاتر کمیاب تر دورتر و عامل چیرگی بر نفس می شود. فریدریش نیچه

کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است. فریدریش نیچه

لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است اما فردی که بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید. فریدریش نیچه

بشر به دلیل خواست " قدرت " به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب. فریدریش نیچه

باید بر فریب حواس خود پیروز شویم . فریدریش نیچه

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود. فریدریش نیچه

کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!. فریدریش نیچه

عشق فریبنده و ویرانگر است نه نجات بخش. فریدریش نیچه

فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین. فریدریش نیچه

نمی توان همساز طبیعت بودن را یک اصل اخلاقی دانست. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد . فریدریش نیچه

ذهن و اندیشه مسئول به خطا افتادن بشر است. فریدریش نیچه

انسان برتر از ابرانسان بسیار دور است . فریدریش نیچه

نخستین نبرد با کسانی است که با احسان شان با ترحمِ حقارت انگیزشان، انسان را، انسان بیچاره یی را که خودش زیر بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا می اندازند و دومین دومین قلمرویی که منفی خواهی در آن حاکم است قلمرو آیین های اخلاقی و سیاست است. فریدریش نیچه

با رنج عمیق درون ، آدمی از دیگران جدا می شود و والا می گردد. فریدریش نیچه

علم جهان را توضیح نمی دهد بلکه تفسیر می کند و در واقع معنایی برای وجود نباید در نظر گرفت.

ابرانسان است که می آفریند . فریدریش نیچه

از ابرانسان است که انسان های برتر دلگرمی و شجاعت می گیرند . فریدریش نیچه

در همه جا هر چه مورد انتقاد ابر انسان است همواره نوعی خواست ویرانگر و منفی وجود دارد. فریدریش نیچه

همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست. فریدریش نیچه

انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور ، خود را از تیررس نگاه دیگران پنهان می کنند. فریدریش نیچه

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد. فریدریش نیچه

آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند . فریدریش نیچه

حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است. فریدریش نیچه

با دیگران بودن آلودگی می آورد. فریدریش نیچه

باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است. فریدریش نیچه

نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است. فریدریش نیچه

آنچه برای یک نفر سزاوار است را نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست. فریدریش نیچه

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید . فریدریش نیچه

کسانی که مردم آنها را اهل اخلاق می دانند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند. فریدریش نیچه

 ارزش یابی هر چیز بستگی به توان خواهی آن دارد. فریدریش نیچه

فرزانگی نمی تواند خود خواهانه باشد و فرزانه نمی تواند منزوی بماند . فریدریش نیچه

 عرصه عمل برای ابر انسان بی کرانه است . فریدریش نیچه

درسی که از بازگشت جاودان می گیریم این است که چیز منفی باز نمی گردد. معنای بازگشت جاودان این است که هستی، انتخاب است. تنها آن چیزی باز می گردد که تصدیق کند یا تصدیق شود . فریدریش نیچه

سرود ابرانسان، سرود ارزش های نو آفریده است . فریدریش نیچه

اصولا زمانی پوچی برای چیزی معنا پیدا میکند که بیایم برای آن ، هدفی تعریف کنیم .و اگر بدانیم هدفی در کار نیست، به پوچی هم نخواهیم رسید . فریدریش نیچه

جرم این است که ندانیم زندگی خیلی ساده تر از اینهاست که ما فکر می کنیم . فریدریش نیچه

فلسفه معنوی ترین خواست قدرت است . فریدریش نیچه

کشش به سوی توانایی گوهره اصلی زندگی انسان می داند . فریدریش نیچه

فروپاشی و زوال هر فرهنگ یا هر شخص هنگامی رخ می دهد که کشش به سوی نیرومندی رنگ بازد و چیز دیگری بر این کشش اولویت یابد ، ولو این جایگزین خرد ، دانش و هنر باشد. فریدریش نیچه

فرد مقتدر کسی است که قادر به کسب تعهد است، زیرا حق چنین کاری را به دست آورده و یا کسب کرده است. فریدریش نیچه

زمان لا یتناهی است و هر چه وجود دارد، در یک گردش ادواری تکرار می شود و این عمل تا انتهای نا معلومی ادامه خواهد داشت. فریدریش نیچه

برای گله ی انسانی تمام نشانه های ابرانسان چون نشانه های بیماری یا دیوانگی ظاهر می شوند. فریدریش نیچه

هزار تلاش انسان به اندازه یک تقدیر کارساز نیست. فریدریش نیچه

ادامه دارد.....

 

 


 

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 22:19 |
به هرحال داشتن دوستانی باعقاید مذهبی ودرکنارآنها بودن هم شرایط خاص خودش رو داره!!!

اما من میخواهم از دیدگاه خودم به این مسئله نگاه کنم و قصد قیاس مسائل رو هم ندارم .به نظر من بجای آنکه بشینیم و به مسائلی چون عاشورا و ایام محرم نگاهی تاریخی و مذهبی که دراون یکسری اعمال روانجام میدیم نگاه کنیم ،فراتررفته وبه ارزشهای یک عمل بپردازیم واینجور مباحث بپردازیم که اونم ازحوزه اطلاعاتی من خارجه..

میدونید میخوام بگم شخصیتهای مذهبی برای من نه بخاطر یکسری سنتها قابل احترامند که بخاطر آگاهی،صداقت و اراده که در وجودشون بوده قابل احترام هستند.این مهم نیست که علی بعد از محمد جانشین باید میبوده! چون این مسئله به بزرگی علی خدشه وارد نکرده ،چون ازعلم علی کم نکرده ،چون منکر خدمات علی به بشریت نشده.مهم نیست امام حسین بجای اومدن به ایران درجایی که طرفداران بیشتری داشته به سمت عراق وکوفه رفته! این مهم نیست که منجی قراربیاد و اسمش چیه و از کجا چیزی که مهمه اینکه ما ازعلی چی یاد گرفتیم،اینکه او فاتح خیبر یا شجاع ترین مرد عرب است برام مهم نیست که ازاینجور قهرمانهای تاریخی زیادند.این برام مهمه که علی معلم اخلاقه ،برام این مهمه که علی عارف به تمام معناست ،ابن برام مهمه که علی حکومت داری بی نظیر در جهانه، این برام مهمه که علی ابر انسانه زمینی ست نه اسمانی. این برام مهم نیست که حسین در کربلا با هفتاد و چندی از نزدیکانش برای آرمانشان جانفشانی کردند این برام مهمه که اون برای انسانیت ارزش والایی قائل بود که تشنگی ،از دست دادن جان ،فدا کردن عزیزان و اسارت خانواده او را نترساند ،زیرا او عملی رو انجام میداد که برای آینده بشر راهنما بود ، اینو از گاندی نقل کردن که راه آزادی رو از حسین آموخته. این برام مهمه :حسین برای آزادي منتظر معجزه از اسمان نيست . اين برام مهمه كه حسين از مرگش لذت برد يعني زندگي كردن.....

+ نوشته شده توسط در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 21:35 |

او دیگر درمیان ما زندگی نمیکند. او ما را با دنیایی منطقی و خانه آجریمان رها کرده و به حال خود گذاشته ! حتی زرتشت هم خسته شده وهمچون خدا ما را به حال خود واگذاشته، او دیگرازانسان هیچ نمیخواهد،او ابرمرد را فراموش کرده ، او انسان را فراموش کرده!!!!!

روزی زرتشت ازفراز کوهستان اندیشه نیچه به پای کوه آمد، و ازتماشای انسان سست وبیمار حیرت زده شد! انسانی غرق درمنطق ،فلسفه،زن والکل . آنگاه برای انسان خواند شعری ازابر مرد. وگفت:

انسان را اینگونه میخواهم سرتا سر نیاز و سرتا سر بی نیاز !

آری انسانی پر از میل خواستن برای برتر بودن برای بالا بودن به اندازه شرافت انسانی، انسانی که مایل به تصاحب باشد و بگویید میخواهم اینگونه باشم و دیگران را اینگونه ببینم، او همه چیز را از آن خود میداند در برابر اژده هایی که میگوید تو نمیتوانی و نباید بخواهی! اما پیش از میل خواستن میل بر بی نیازی لازم است او هیچ نمیخواهد از دنیایی این مردمان و گران ترین بارها را بر دوش میکشد با کمترین نیاز به آن از چشمه های حقیقت شما نمینوشد . او میخواهد آزاد باشد تا بیا فریند و جان چو شیر میباید تا ارزشهایی نو بیافریند. ابر انسان که جان او همچون کودک است بی گناه وفراموش کار ،کودک که شکستها را فراموش کند و هر روز به دنبال طلوع خورشید تا از نوع آغاز کند وسرشار از شادی و لذت باشد !!! اما هنوزهیچ انسانی ازمرحله گاو رنگین بودن پا را برای کشف بیابانهای حقیقت و رنج کشیدن و ربایش حقیقت پا را فراتر نگذاشته وهیچ پیامبری چون کودک و بی گناه نیامده است.....

+ نوشته شده توسط در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 12:32 |

 

یی شک بزرگترین لذت وتنها لذت بهشتی ما انسانها ... است .اما چگونه ...؟

بزرگترین لذتی که یک انسان میتواند در زندگی فنا پذیر خویش داشته باشد چیست؟

... نیروی قدرتمندی است که در وجود هر انسان سالم وعاقلی وجود دارد.و درزمان خاص خود را نمایان میکند،اما ... نیروی ناشناخته

برای انسان است وآدمی این موجود پرمدعا هنوزراه لذت بردن از... را نمیداند.ودرطول زندگی نکبت بارخویش یا ازآن بیهوده فراری بوده یا چنان غرق درآن شده است که شرافتی برای مقام انسانی باقی نگذاشته است. ... یک هنراست وهنر نیروی عظیم که زندگی را و چرخه زندگی را هدایت میکند.من نمیتوانم راه ... را و لذت بردن از آن را بگونه ای که خود لذت برده ام بازگو کنم ،اما میتوانم بگویم که دختران را نباید از ترس غریزه جنسیشان محصورکرد بلکه باید مردانی با اراده داشته باشیم که بتوانند از زنها و بودن در کنارشان لذت ببرند.یکی از دلایل شکست در زندگی مشترک بین زن ومرد عدم لذت بردن هردو از در کنار هم خوابیدن است،که باعث بد خلقی هردو طرف نسبت به هم و حتی اطرافیانشان میشود وهردو برای یافتن لذت بهتر راه را در جدایی میدانند.زندگی با عشق زیبا نیست اینها مزخرفات حکیمان نادان زمانه ماست،. .... باید قدرت عظیم ... را باورکرد ...نیروی اهریمنی نیست نباید برای فراراز گناه زندگی تلخ و احمقانه را آغاز کنیم که پایانش شکستی برای انسان باشد ابرانسان خود را دربرابر ... بی سلاح رها نمیکند هرگاه با زنی بودی که لذت و نعمت حضور تو را حس نکرد بی درنگ رهایش کن! 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 23:58 |

                               

من با وحشت ازکابوسی که دیده ام ازخواب برخواستم .آن رویا خیلی واقعی به نظر می رسید.رویا تصویر ترسناک ازافق آسمان بود که با پولاد پوشانده شده بود.ازدیدن این صحنه از ترس به خود می لرزیدم ,و ناگهان همه چیز در اطراف من تغییر کرد‌ .نمیتوانستم چیزی را که میبینم باور کنم , چشمانم خیره شده به دنیایی که از نو بنا شده است ضربان قلبم رو به افزایش بود. آیا بیدارم ؟ یا هنوزدرخواب و رویا هستم ؟ تصویری ازنهایت مصیبت و بد بختی منظره ای ازرودهای که خشک و بی آب شده اند.من می بینم که آسمان مرده درحال طلوع کردن است.برخوردی مهلک از کرانه های افق.من می دیدم که آسمان مرده در حال طلوع کردن است,هیچ بخشش و شفقتی برای تو و من وجود ندارد.این برای من و تو پایان همه چیز است.جهان آرام و ساکت شده فقط روح زندگی در آسمانها جاریست.موهبتی به من شده و مرا نابینا کرد تا این همه مصیبت را نبینم.در درونم تمام سرنوشت شوم خود را به یاد می آورم. این منظره ها متعلق به این دنیا نیست.چیزی در درونم می گوید:این پایان کار بشریت است.مرا از این رویا رها کن.اجازه بده بیدار شوم تا دنیایی را که می شناسم بیابم.اما ناگهان چیزهایی که در اطراف من گرد آمده بودند را دیدم. وفهمیدم که تنها عده کمی زنده مانده اند.این پایان کار من بود .آنها آمده بودند تا من را با خود ببرند.انگار که من قربانی آنها هستم.و من تنها کاری که میتوانستم بکنم این بود که از آنجا بگریزم.

 

                                 

                                

 

                              

  من در چیزی درخشنده  شده

  زیر طاق این آسمانهای خاکستری تاریک شد     

  من برای مرگم گریه می کنم   

  تا درد و وحشت را بکشم

  این شمشیرهای تیز پولادی

  راهی برای ما برای رفتن به سوی مرگ هست؟                                  

  شمشیر آسمان را از وسط می درد

  اما صدای گریه ای شنیده نمی شود.هیچ کس

  من برای همیشه چشمانم را می بندم

من فناناپذیر بوده ام

تمام هستی من از پوستم به بیرون تراوش می کند

حالا جاه طلبی من کامل و مهیا هست

من اربابی بی رحم هستم

از این قلمروی باستانی و کهن

من این ترس را منتشر می کنم

همچون نجات دهنده ای جاویدان و لعنت شده

در دنیایی که آسمان های خون حکمرانی می کنند

و پستی و ضعف نیست

در این آیته هایی که مطلق ترین سیاهی هستند

ما سرود جنگ را ستایش می کنیم

ما ضعیف ها و مریض ها را سلاخی می کنیم(می کشیم)

شمشیرهایمان را یرای کشتار بالا می بریم

برای توانگری ناپاکی و تنفرمان  

                                    

 خشمگینم از دروغهای زمانه

خشمگینم از دینهای پر از تزویر

خشمگینم از جهان ساکن

خشمگینم از دلبستگیهای انسانهای حقیر

خشمگینم از ضعف های بیشمار انسانی خویش

خشمگینم از عادتهای روزانه بشری

خشمگینم از صداقت خویش به هنگام همراه خواستن

من خشمگینم از دروغهای بشری از هنرهای مبتذل او و از اندیشیدن به پوج اندیشی او من احساسی صادقانه و پر از خشم هستم وجهان را آنگونه که میگویند زیبا نمیبینم. میخواه جهان را همانگونه که هست ببینم . میخواهم بجنگم اما کسی در کنارم نیست!!!!

تو کجایی در کدام عادت روزانه خویش گم شده ای!

تو کجایی در کدام جاده چشم بر راهی!

تو ای دوست من منتظر کدام منجی هستی !

هر پیامبری خبر از آمدن دیگری داد شاید او هم خبر آمدن کس دیگری را بدهد!

منجی تو هستیم خشم مقدس درونمان که تمام مقبره ها بتکده های جهان نوین را ویران خواهیم کرد عدالت را به اندازه قدرت خود میخواهیم نه برای مهربانی کردن وبخشش!

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 0:2 |

                                  

                      

 

عکسهایی از متالیکا

 

متاليكا گروهي است كه توسط گروهي از جوانان آمريكايي كه جواني خود را در بحران هاي اجتماعي سياسي آمريكاي دهه۷۰ گذرانده بودن شكل يافت. موسيقي متال كه توسط چند جوان شكل گرفت موضعي هجومي نسبت به جامعه فاسد جهاني وآمريكايي داشت.اما ما نميخواهيم در مورد آمارو تاريخچه متاليكا صحبت كنيم كه وبلاگها و وب سايتهاي زيادي اين كار را كرده اند.ما ميخواهيم بگوييم ما متال را انتخاب كرديم چون حرفهاي تكراري ديگران را نميزند يا چون مدونا و جنيفر رقص و اندامي دلبرانه ندارند. متاليكا حرفهاي مهمتر از عشق ومحبت ميزنندآنها براي دلبركان خود ترانه نميخوانند بلكه برجسد در حال سقوط بشريت مرثيه ميخوانند.آنها از خشم مقدس درونشان ميخوانند از اعتراضي كه به جهان بي توجه به شرافت انساني ميخوانند. متاليكا شايد بهترين گروه موسيقي جهان نباشد اما از ميان گروهاي فاسد وخواننده هاي فاحشه انتخاب از ميان بدوبدتراست.من به عنوان يك ايراني اگر بخواهم موسيقي خوب پاك گوش كنم موسيقي كلاسيك ايراني غني تراز موسيقي ديگران است اما زماني شما به زبان ديگري نيز نياز داريد....


+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 7:34 |

 

خدا كجاست تو بگو؟

شاید ميان افكار پريشان من وتو

گم شده در هيا وهوي ذهنمان

خدا كجاست تو بگو؟

من نميدانم

لابه لاي كتابهاي كهن شايد

شايد زير آوار اين قرن كهن

زير زخمهاي بشر

گوشه تاريك خانه شايد

دركنج تاريخ شايد

لا به لاي دستهاي يخ زده دختر كبريت فروش

خدا كجاست تو بگو؟

در كدامين كوچه در كدامين باغ گرم بازي شده است

خبر آورده اند برايم كه خدا ميرقصد

مست شده است

با كه ميرقصد

از كدام جام خورده است

خدا كجاست تو بگو؟

در كدامين ميدان نبرد

در ذهن كدام سرباز گير كرده است

با پاي كدامين كودك رو مين رفته است

خدا كجاست تو بگو؟

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 22:48 |

 

عکسهایی از ما

 

  از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟ 

                             
ابتدا باید دید خدا چیست، بعد باید بر سر وجود داشتن یا عدم وجود وی صحبت کرد، . اگر پرسش این باشد که "چرا معتقدید خدا وجود ندارد؟"، پاسخ این است که "زیرا معتقدیم اعتقاد داشتن به خدا غیر معقول و اعتقاد نداشتن به وجود خدا معقول است".                                
هرچند تمام بیخدایان لزوماً طبیعت گرا (ناچورالیسم، طبیعتگرایی چیست؟) نیستند اما تمام طبیعت گرایان لزوماً بیخدا هستند. طبیعت گرایی مکتب فکری ای است که در آن جایگاهی برای خدا از آنجا که خدا چیزی طبیعی نیست وجود ندارد! بنابر این برای کسانیکه طبیعت گرایی را بعنوان یک اصل پذیرفته اند و به ماوراء طبیعت (فراطبیعت گرایی، سوپر ناچورالیسم چیست؟) باور ندارند دیگر نیازی به اثبات عدم وجود خدا نیست. زیرا خداوند ماهیت و ذاتی غیر طبیعی و مجرد دارد، هرچند خداپرستان هنوز سر این موضوع گیج هستند که بالاخره خدا جسم دارد یا ندارد. بنابر این طبیعت گرایان یا ماتریالیست ها وجود خدا را بطور متافیزیکی (متافیزیک چیست؟) رد میکنند، یعنی میگویند چون خدا ماوراء طبیعت است و ماوراء طبیعت وجود ندارد پس خدا نمیتواند وجود داشته باشد.
دیدگاه ها در مورد مسئله وجود داشتن یا نداشتن یک پدیده متفاوت است، برخی معتقدند، برای اینکه بگوییم چیزی وجود دارد باید برای آن دلیلی داشته باشیم، و برای اینکه بگوییم چیزی وجود ندارد کافیست که برای وجود آن دلیلی نداشته باشیم، بنابر این نداشتن دلایل کافی برای اثبات وجود یک چیز، خود دلیل بر عدم وجود آن چیز است، یا علت عدم وجود، عدم وجود علت آن است برعکس. به این دیدگاه، یعنی انکار وجود خدا به دلیل عدم وجود علت و مدارک کافی برای اثبات وجود خدا "خداناباوری منفی" میگویند. البته لازم است گفته شود این روش تصمیم گیری مربوط به افراد خردگرا (خردگرایی چیست؟) است، سایر طیف ها مانند سوفیست ها، عارفان و غیره اساسا برای خرد اصالتی قائل نیستند که برای باور داشتن به گزاره های مختلف دنبال دلیل و استدلال و برهان باشند.
جایگاه خد اناباوران منفی انکار و عدم تایید وجود خدا است. فرض کنید شخصی ادعا کند که در جهان "اسب شاخدار نامرئی" وجود دارد. آیا کسی میتواند عدم وجود چنین موجودی را ثابت کند؟ آشکار است که انجام اینکار غیر ممکن است، اما بیهوده نیست اگر اشخاصی که مخاطب این ادعا قرار میگیرند، به دلیل عدم وجود دلایل منطقی و اسناد و یا شواهد معتبر وجود چنین پدیده ای را انکار کنند، دیدگاه "خداناباوری منفی" از همین نوع برخورد در مورد مسئله خدا است. خدا ناباوری منفی عدم وجود خدا را اثبات نمیکند، بلکه عدم اعتقاد به وجود خدا را توجیه میکند. این خدا ن
اباوران معتقدند برای اعتقاد به وجود یک پدیده باید دلایل و اسناد و شواهد معتبر و کافی داشت، و از آنجا که این دلایل و اسناد برای اثبات وجود خدا وجود ندارند، اعتقاد داشتن به خدا نابخردانه است، لذا ایشان وجود خدا را انکار میکنند. البته از آنجا که خداباوران دلایلی را برای اثبات وجود خدا اقامه کرده اند، خداباوران برای اثبات ادعای خود باید تمامی دلایل مطرح شده برای اثبات وجود خدا را رد کنند. این کار بر روی تارنمای افشا در بخش رد براهین اثبات وجود خدا انجام شده است. همچنین میتوان گفت خد اباوران منفی گرا 
Negativist Atheists وجود خدا را انکار میکنند زیرا معتقدند خدا از فیلتر خرد انسان عبور نمیکند و لذا خداباوری منفی را نتیجه خردگرایی میدانند.
گروه دیگر خداناباوران مثبتگرا (Positivist Atheists) هستند که معتقدند، برای اینکه ثابت کنیم چیزی وجود دارد، ابتدا باید تمام دلایل برای عدم وجود آن (اگر وجود داشته باشند) را رد کنیم، بعد دلیل بیاوریم که آن چیز وجود دارد. و برای اینکه ثابت کنیم چیزی وجود ندارد، باید ابتدا تمام دلایلی را که برای وجود داشتن آن چیز وجود دارد رد کنیم (اگر چنین دلایلی وجود داشته باشند) و بعد دلیل برای وجود نداشتنش بیاوریم. یعنی این گروه از خداناباوران عدم وجود علت برای اثبات خدا را را کافی برای این نمیدانند که خدا وجود نداشته باشد، بلکه معتقدند حتماً باید دلایلی برای اثبات عدم وجود خدا داشت. این دسته از خداناباوران براهینی را برای اثبات عدم وجود خدا توسعه داده اند که میتوانید آنها را پس از خواندن رد براهین اثبات وجود خدا در بخش براهین اثبات عدم وجود خدا بیابید. به این نوع خداناباوری خداناباوری مثبت گفته میشود. از این نوع خداباوری در برخی از کتابهای فلسفه دین با فرنام خداناباوری قوی Strong Atheism نیز یاد میشود. جایگاه این نوع خداناباوران بر خلاف خداباوران منفی گرا انکار وجود خدا نیست، بلکه جایگاه آنها "اثبات عدم وجود خدا" و یا "نفی خدا" است.
آشکار است که در اینجا تفاوتی اساسی وجود دارد، خداناباوران منفی گرا وجود خدا را انکار میکنند و خداناباوران مثبتگرا وجود خدا را نفی میکنند. این نظام تقسیم بندی خداناباوری به خداناباوری مثبت گرا و منفی گرا نظامی مدرن است و در گذشته در مورد بیخدایی اینگونه فکر نمیشده است اما کاملاً منطقی و درست به نظر میرسد.
اگر خداباور هستید و میخواهید بدانید خداناباوران چه میگویند و یا اینکه خود بیخدا شوید، و یا اینکه بیخدا هستید و دنبال راهنمایی برای بیخدا کردن سایر خداباوران هستید و میخواهید بدانید چگونه میتوان خداباوران را متقاعد به بیخدایی کرد برای ما نظرات خود را بنویسید.

                                                                         

                                               


+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 9:26 |

 

بزرگترین عذاب چیست؟

 

در جایی خواندم بزرگترین عذاب جهنمیان رنجهایشان در جهنم نیست بلکه دیدن لذت بهشتیان است! چیزهایی که میتوانستند صاحب آن باشند ولی صاحبش نیستند. آری از دست دادن فرصت زندگی هم میتواند درآینده  نه چندان دور تبدیل به عذابی سخت برای ما شوند.نمگویم همانند ماتریالیسمها زندگی را لذت جویانه ببینیم. بلکه لذت بردن را بفهمیم همان قدر که از دلسوزی بدم می آید از بی توجهی به رنجهای دیگران هم بدم می آید. وقتی انسانهای نادان را سرگم لذت بردن از فستیوال های رنگا رنگشان می بینم. زندگی بر شانه هایم سخت سنگین می آید..عذاب من همین است .همه از عشق سخن میگویند پس چرا این همه عاشق، لیلیها گریانند...چگونه دیگران بخندند ولی سهم من ودیگری اندوه باشد شاید بر رنجهای من میخندند .که اگر اینگونه باشد زندگی را برایشان سرار رنج و اندوه میکنم.لذت من اززندگی شاید شریک بودن در جرم رنج بردن دیگران باشد.شاید من هم برای لذت بردن باید بی رحم باشم .وقتی یک نفردر این دنیا رنج میبرد حق نداری شاد باشی. لذت تو تحمل رنج او وشریک غمش بودن است،نه دیدن افتتاحیه المپیک...کسی برایم خواند: فرهاد دیگر کوه مکن در این شهر شیرینی نیست/لیلی دیگر گریان مجنونی نیست.....دیگر نخند انسان ضعیف کارتو خنده نیست...                               

بنی آدم اعضای یکدیگرند                  که در آفرینش زیک گوهرند

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 7:38 |

این مکان را به یاد دارم قبلا اینجا بوده ام .نمی توانم بگویم که از آن خوشم می آید ولی آیا دفتری است که من دلتنگیهایم را در آن بنویسم؟فقط بگذار پلی بسازم تا تو را به اینجا بیاورم.نمی توتنی کمک کنی که روح من آزاد شود .برایم نامی را انتخاب کن و این هوای سرد زندگیم را از بین ببر واگه توانستم چشمانم را باز می کنم تا ببینم چه رخ خواهد داد.دارد زنده می شود و من بیشتر می میرم واین احساس بی نام و نشانزنده می شود سپس این احساس مرا با خود به دور دست می برد.من در آغوش تسکین دهنده تو خشمگینم و نمی توانم دراین جهان پست لحظه ای آسوده باشم.این احساس عشق است.آری نام آن عشق است.من اطمینان را در این تنهایی یافته ام ولی دیگر بیشتر از این تحمل ندارم زیرا در این مکان آرامش وجود ندارد.به شنیده هایم خط بطلان بکش. امیدوارم که مرگ به سراغ من نیاید.شیطان بالدار در اطراف من پرواز می کند او جان می گیرد وهر لحظه بیشتر به مرگ نزدیک می شوم.این احساس نابودگر با من اینطور رفتار می کند و من را با خود به دور دستها می برد.این کثافت را از من دور کنید.خشمگینم بی حالم و آسیب دیده متنفر.اینگار روی خط مرگ قدم می گذارم ولی چرا؟چرا من؟... 

 

                      

همفری بوگارت در جایی گفته:سکوی پرتاب هنرپیشه های زن از تختخواب کارگردانهای مرده!اما ما ایرانیها چون به کم قانع هستیم هنرپیشه هامون از دستیار کارکردانها استفاده میکنند.حتما منظورم رو میدونید و با خودتون میگید چقدر عقب این بابا!!! اما دلیل من چیز دیگه است اون مصاحبه خانم بازیگر با سایت رادیو بی بی سی و اینکه ما مردم ایران رو غیر منطقی و مبتذل خونده چرا؟ چون اون خانم از روابط جنسی خودش فیلم بگیره وبعد هزار جورتوجیح کنه آخرهم اون بنده خدا رو نامزد سابقش حساب کنه .اول اینکه من نسبت به این خانوم هیچ احساسی ندارم،  و اون فیلمشو ندیدم اگه چیزی بوده همین اینترنت بوده نه بیشتر چون اونقدر برای غریزه جنسی خودم ارزش قائلم که اونو به این راحتی وپلشتی استفاده نمیکنم. ولی وقتی کسی به خودش اجازه میده ابتذال خودشو تقصیر دیگران بندازه منم حرفهایی دارم که بزنم. وقتی خانم بازیگری به رادیو فردا میگه حذف سکس ،خشونت و الکل از سینمای ایران باعث حذف زن از سینما شده وارزش زن در سینما رو سکس و... میدونه مبتذل کیه؟ دنبال چیزهای مبتذل رفتن ابتذال نیست انحرافه ،اون کسی که خود عمل مبتذل رو انجام میده گرفتار ابتذاله.

من شاد زیستم وشاد مردم.پیش از آنکه پا به کشتی بگذارم،بار نکبت مهماتم،کوله پشتی ام را،تفنگم راکه همیشه با سربلندی حملش کرده بودم دور انداختم وکفنم راپوشیدم همچون دختری که لباس عروسی اش را می پوشد.

من اینجا هستم،بیشتر از آن نمی دانم،فراتر از آن نمی توانم بروم،کشتی ام سکان ندارد وبا بادی رانده می شود که در فروترین برو بوم مرگ می وزد.

(گزیده ای از داستان گراکوس شکارگر نوشته فرانتس کافکا)

 

آیا پس ازمردنم مرا به خاک می سپاری؟این کاری است که از آن ترس دارم.آیا از این تاریکی مرا آزاد می کنی؟عزیزم میدانم... می دانم که بخششی برای من وجود ندارد.می دانم که اکنون به پایان راه رسیده ام.و تنها امیدم به بخشش توست.روزها فکر من اینست که این پایان ظلمات است.من الان به پایان ظلمات رسیده ام و تا آنجا که به خاطر دارم شب را خیلی دوست دارم چون چشمانم چیزی را نمی دید و می توانستم کاری بکنم که جسم شیطانی من می خواست.برای من از زمان برگشت به تاریکی همه ترس بود پلیدی.بله عزیزم من به پایان راه رسیده ام و دوباره بر سر دو راهی...اکنون مرا صدا بزن یاغی بخاطر اینکه این مسیر را به یاد دارم و هر بار به شروع آن می رسم پایانش را از یاد می برم.انگار ذهن من یک جاده یکطرفه ست اینگار به بن بست رسیده ام و دوباره چشمانم را می بندم تا راه را پیدا کنم.

                                                  

تو باید نفس بکشی مرد و مرا لمس کن که فکر کنم اینجا هستم.مهم نیست چه می بینی می توانی هر طور دلت خواست رفتار کنی.آسوده بخواب وزندگیت را تمام کن آزادی هم نمی تواند تو را آزاد کند...جهنم واقعی اینجاست.گویی برای مردن به دنیا آمده بودیم...انگار زندگی در حال محو شدن است.در خود گم گشته و حیرانم و دیگر هیچ چیز و هیچکس برایم اهمیت ندارد.تاریکی در من رخنه کرده است و برای رهایی نیاز به پایان دارم.قدرت تحمل کردن این جهنم راندارم.روزگاری خودم بودم ولی اکنون نیستم.گویی هیچ وقت گذشته ای وجود نداشته است.من برای زندگی می میرم و فریاد می کشم و چشمان شیشه ای من فقط به مرگ می نگرد.آه خدایا به فریادم برس.با فریادی از وحشت از جا می پرم و از این رویای وحشتناک خلاص می شوم.

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 و ساعت 8:52 |

 

آیا خدا نمیدانست؟

                                       

                          

هدف از خلقت آدمی چه بود؟

این سئوالی است که هیچ پیامبری جواب آن را نداده پس من حق دارم نظر و برداشت خود را آزادانه در مورد این مسئله بگویم. باز هم میگویم فقط نظر نه بیشتر!

هدف از خلقت آدمی چیزی جز ء امتحان شیطان نبود . آری خدا میخواست میزان ایمان واخلاص شیطان مقرب ترین فرشته خود را در معرض آزمایش قرار دهد. پس خلقت انسان و امر به سجده کردن برین مخلوق را آزمایشی برای شیطان قرار داد. اما بزرگترین اشتباه شیطان نا فرمانی از درگاه خدا نبود. بلکه پس از آنکه برانسان سجده نکرد از در گاه خدا مائوس شد! که بزرگترین گناه شیطان نا امیدی بود(مولا علی) خدا از همان زمانی که تصمیم بر خلقت انسان گرفت میدانست که شیطان از این امر نا خشنود است. پس سعی میکند تا از انسان انتقام بگیرد و او را فریب دهد . پس راهی برای انتقام شیطان باز گذاشت و آن منع کردن انسان از خوردن میوه نا معلوم بود. و میدانست شیطان سعی در فریب انسان دارد پس با نقشه ای شیطان را وارد بهشت کرد .با توجه به آنکه میدانست انسان فریب شیطان را میخورد! و آنگاه من وتو را از بهشت راند تا کمی دل شیطان را گرم کند . اما ما انسانهای ضعیف برای بازگشت به بهشت چون کودکان ار زدیم و خدا راهی برای بازگشت ما قرا داد و آن توبه بود. وبنده محض او بودن ! ولی باشرافت تر از آن بود که برای چیزی که از آن اوست به کسی التماس کند... ولی ما ا نسان های ضعیف برای آنکه به بهشت باز گردیم به شیطان تهمت ها زدیم تا خدا را خشنود کنیم . وخدا برای ما شرط کرد که هر آنچه شیطان به شما میگوید انجام ندهید تا شما را به بهشت نا شناخته ببرم.... آری خدا میدانست زیرا این قصه را خود او طراحی کرده بود. می بینی ه خدای دانا وتوانایی داریم...... 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:14 |

 

فرشته حقیقت هتک حرمت شده عدالت به قتل رسیده و حال نوبت پایان توست

 

در شگفتم از آنکس که مردگان را می بیند و از مرگ گریزان است 

 

 

 

مردگان به جهان ما باز نمی گردند

ما به جهان مردگان باز می رویم

و باز نمی گردیم!

 

 

آرزوی یک خوک 

تنها یک هفته دیگه زنده بود ،ولی این چیزی نبود که آزارش بده،چیزی که اون آزار میداد رو نمی تونست با بقیه خوکهای که توی طویله بودن در میون بذاره حتی تنها خوک ماده  که بهش علاقه داشت کودن ترازاون چیزی بود که بتونه جواب اونو بده. تنها چیزی که خوک ماده بهش فکرمیکرد ومیتونست بهش فکرکنه تولید مثل وزاییدن چند توله خوک بود.درمیون خوکها تعداد توله های زاییده شده دردفعه اول از جایگاه خاصی برخوردار بود.حرفهای خوکها را درمورد خودش که اونو بهترین ،با اخلاق ترین وباهوش ترین خوک میدونستند رو میشنید ولی نسبت به همه اون حرفها و حرکات بی تفاوت بود . چون میدونست که خوکها در موردهر خوکی که قرار باشه هفته بعد به قصابی ببرن این حرفها رو میزنن....  اون می خواست سئوال جوابشو پیدا کنه ومتاسفانه توی اون مزرعه جزء خوکها حیوون دیگه نگهداری نمیشد تا اون جواب سئوال خودشو از اونا بپرسه... خیلی زود هفته تموم شد اول صبح یکشنبه مردی قوی هیکل وارد تویله شد و بر اساس شماره   روی تنش اومد سراغ اون از این لحظه ترسی تمام وجودشو گرفت میخواست فرار کنه ولی راهی نبود.مرد قوی هیکا اونوبا یک ضربه توی سرش نقش زمین کرد بعدچنگک فلزی توی دستشو فرو کرد توی پای خوک واونو دنبال خودش روی زمین کشید... بعد از چند لحظه که گذشت خوک کمی تونست هوشیاری شو بدست بیاره ولی دوباره ترسید و بی تابیشو شروع کرد دیگه هیچی براش مهم نبود نه سئوالش ونه خوک مورد علاقش اون نمیخواست این جوری بین زمین و هوا آویزون باشه... بعد از اون همه تلاش وقتی دید فایده ای نداره آروم گرفت ولی بلند داد میزد پس جواب سئوالم رو بدین  خوکها پرسید کدوم سئوال

کفت آسمون چه رنگه؟

خوکها با تعجب بهم نگاه کردن و بعد ازن چند لحظه گفتن نمیدونیم!

در همین لحظه مرد با چاقو گلوی خوک رو زد .خون با فشار از بدنش خارج میشد وروی زمین زیرش میرخت اونقدر خون جمع شد که مثل آینه ای رو به آسمون شده بود. خوک وقتی توی خونها رو نگاه کرد وبعد به زحمت خندید .

و به آرومی گفت آسون قرمزه ! من فهمیدم آسمون چه رنگه؟

وبعد سری روی تنش نبود ......

       welcome to where time stands

        

.

 زندگي و مرگ. خنديدن گريستن .روزي كه اينها را ببيني ديگر هرگز مثل گذشته نخواهي بود.براي هيچ چيز در زندگي توقف نكن يا بسيار سريع است يا وجود ندارد

چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشاييست

 

زندگی صحنه بازی نیست که در آن دروغ بگوی نقاب بزنی وچیزی باشی که نیستی زندگی نبرد گلادیاتورهاست که در آن نه کمتر از آنچه هستی ونه بیشتر از آن  می توانی باشی برای زندگی کردن باید گلا دیاتور بود صادق و بدون ترحم 

زندگی مسیری است بسوی مرگ نه مسیری جز آن میشناسی ونه مسیری غیر از آن وجود دارد در پی حقیقت رفتن جزء مرگ زود رس نیست چیزی که نمی دانی را از دیگران بخواه حتی اگر شده به زور نه با خواهش والتماس ومرگ راذر نگاه دیگران بجوی در نگاه مردگان

 

خداوند ناظر بر شماست خداوند سایه شما در طرف راست شماست نه آفتاب در روز و نه ماه در شب به شما آسیب نخواهد رساند. کتاب مقدس   

the lord watches over you-the lord is your shade at your right hand;the sun will hot harm you by day;nor the moon by night.     the bible

 

you got up for air breath man breath!doesn,t matter what you see.you can do it your own way.freedom langer frees you...lie,live off lying.hell,hell is here.I was born for dying...life itseems,will fadeaway.getting lost withinmyself.no thing matters no one else.growing dark ness takingdown.need the end to set my free....cannot stand this hell i fell.i was me,but now he,s gone.yesterday seemsas though is never existed.Iam dying to  live,gryout.eyes of glass stave directly at dath.oh please god help me.wakened by the bornid scream freed form the frightening dream it,s the beginning of the end.

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 18:24 |
 

 چون جان تو می ستانی چون شکرست مردن

با تو زجان شیرین . شیرین تر است مردن

این سر نشان مردن ،وان سر نشان زادن

 زان سر کسی نمیرد،نی،زین مراست مردن

بگذار جسم وجان شو ،رقصان بدان جهان شو

مگریز اگرچه حالی شور وشر است مردن

از جان چرا گریزم،جانست جان سپردن

چون زین قفس برستی در گلشن است مسکن

چون این صدف شکستی چون گوهرست مردن

چون حق تو را بخواند سوی خودت کشاند

چون جنتست رفتن چون کوثرست مردن

گر مومنی وشیرین هم مومنست مرگت

ور کافری وتلخی هم کافرست مردن

خامش که خوش زبانی چون خضر جاودانی

کز آب زندگانی کور و کر است مردن

 

 

دروغ عشق

 

عشق این واژه بی معنی از زمانی که انسانها راهی برای تحمل زندگی پیدا نکردن بوجود آمد.عشق راهیست برای تحمل مصایب زندگی .از همان موقع بد بختی انسان شروع شد همه چیز زندگی مان را با عشق آلوده کردیم.با این واژه مزخرف ما را از هر آنچه برایمان مفید بود محروم کردند.عشق به همنوع عشق به خانواده دین و خدا...ما با این عشق چه بدست آوردیم نمی دانم چیزی که من می دانم این است با عشق نمی شود قدرت داشت و حکومت کرد.وخانواده تشکیل داد و از همه مهمتر حفظ کرد.عشق در زنا شویی هدف زندگی و ازدواج را از بین برده است.هدف ازدواج فقط یک چیز است تداوم نسل بشر!عده ای میمیرند و باز دوباره عده ای زاده می شوند همین...در جامعه شناسی نوین خانواده یک نهاد اجتماعی است . به قول نیچه اگر خانوداه یک نهاد اجتماعی باشد یک نهاد اجتماعی را با عشق نمیتوان بنا نهاد .چون بنایی که با عشق بنا شده باشد سست و بی بنیان است .ما با نیازهایی که برای خود ساخته ایم نیاز اساسی نسل بشر را فراموش کرده ایم .نیاز به قدرت داشتن،تنها چیزی است که ما احتیاج داریم .تمام اعمال ما باید درراستای رسیدن به این هدف بزرگ باشد.کسی که ادعای عاشقی می کند در واقع خواهان قدرت وتملک فکر وروح دیگری است. اما عاشقان امروزی چنان غرق درعشقی نازل و حقیر خویش می گردند که جایی برای رشد ندارند،ودرجا میزنند.وقتی ازمعیارواندازه عشق حرف میزنیم یعنی آن را هنوزدرک نکرده ایم،جلوه های عاشقی را ندیده ازآن حرف میزنیم چه تعبیر زیبای دارد افلاطون درکتاب ضیافت خویش ازعشق زمانی که روایت میکند گفتگوی سقراط ودوستانش را در باب عشق (که عشق تعریف و ئتمجید کردن نیست حرفهای دهان پرکن نا مفهوم نیست عشق نه زیباست ونه زشت،نه حققت است ونه دروغ،نه قوی است ونه ضعیف)عشق یک صفت الهی است و انسان چون روح خدایی دارد می خواهد همان کارانجام دهد وچون حقیر و ضعیف است و آن را درک نمیکند داستانهایی ازعشق می بافد که برای دختران نشسته بردورآتش زیباست دروغهای بزرگ زودتر باور میشوند....

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 9:59 |

باز باران جوهر نوشته هایم را پاک کرد

تمام آرزوهایم را با سیل خود برد

دوباره چترهای بسته را باز کرد

ابر و باران حقیقت را محو کردن

خورشید روشن را دفن کردند

زمین و باران گلی نو ساختن بشر از بنیاد نو ساختن

من خسته تن خسته روحم در حسار تن بشکسته!!!!      

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ارزش من به اندازه حرفهایی است که برای گفتن دارم!

میگویند ارزش من(انسان) به اندازه حرفهای نگفته ام است . اما نه !چرا باید اینگونه باشد ؟ این انسان نوین است که حق حرف زدن ندارد و آن را نوعی فضیلت میداند،سکوت او در برابر آنچه نمیداند مسخره است .او چون ارزش خود را حفظ کند ،باید روح پرسش گر خود را خفه کند. اگر کمی وجدان بیدار هم داشته باشد سئوالات خود را در درون نگه میدارد ، یا چنان درگیر روزه مرگی زندگی میشود که نای سخن گفتن ندارد. چه بلایی بر سر ما انسانها آمده است .چرا پیش از مردن مرده ایم ما ازچه میترسیم که ارزش خود را درسکوت میدانیم ؟ اگر سکوت ملاک ارزش انسانها است مردگان ما با ارزش تر از ما زندگانند !.... اما ما باید سخن بگوییم وبپرسیم آنچه را که نمیدانیم .ارزش ما به اندازه سئوالاتمان است ، نه به اندازه سکوتمان ما آفریده شده ایم که پرسش کنیم وکشف کنیم وآنگاه با صدایی رسا حتی آگر جواب سئوالتمان  اشتباه بود آن را فریاد بزنیم  یا دیگران را پیرو خویش کرده یا اشتباه همان را دیگران  به ما میگویند.

                                                                              

 آنجا میان ستونهای وزین و نخراشیده در یک تالار نیمه روشن

زنانی بلند بالا،و نه چندان زیبا وبا آرایشی بسیار غلیظ می رقصند

به آرامی خویش را تکان می دهند

شعله هوسی که در دلها می افروزند همانندمرگ با وقار،

گداخته ومرموز است.

نزدیک قهوه خانه،در محوطه ای محقر،

سرشار از روشنایی ماه یا تاریکی شب،

در اتاقهایشان نیمه باز است وبستر هایشان گود.

آدمی در آنجاهمچون درون یک قبر،فرو می رود.

اعراب متفکر به پیچ وتاب رقصی می نگرندکه نوعی موسیقی،

آرام همچون نوای دریا،

آن را رهبری می کند.

مرد قهوه چی،قهوه را در فنجانی کوچک می آورد

که گویی در آن فراموشی می نوشند.....

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 9:58 |

 اگر به اندازه اي كه براي زندگي تلاش كرديم براي شناخت مرگ تلاش مي كرديم سعادتمند تر بوديم

 

چون روحم هنگام صعود به آسمان با کسرمواد سوختی روبرو شد به زمین بازگشت

قبل از خوردن قرص خواب آور ساعتم را از مچم باز می کنم که نخوابد

پرنده محبوس آینه را شکست تا تصویرش را در قفس نبیند 

چون زندگی را دوست نداشت در مجلس ختم به بستگانش تبریک گفتم

 

 

تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند 

نمی دانم وقتی کره زمین می میرد کجا به خاکش می سپارند

ای ارواح خبیسه پیش من بیایید تا از خون شما تطهیر شوم.شاید شما بعنوان طوفانی از طرف شیطان زاییده شدید تاآنجا را خراب کنید.بگذارید پوشش شب شواهد را از بین ببرد و کسانی که مقاومت می کنند نابود کنیم.تا آسیبی به ما نرسانند.بگذارید خون خیلی ها مرا تطهیر کنند.نگهدارنده زیبای جاودانی تو را ستایش می کنم. 

من از روحای محدود بیزارم در این روحها هیچ چیز خوب و حتی  هیچ چیز بد وجود ندارد.

 

 

سرتاسر زندگی ما بر آن دروغهای است که باورشان میکنیم چرا دروغ می گوییم چون ضعیف هستیم چرا باورشان میکنیم زیرا تکرار میشوند اگر دروغی را تکرار کنیم آنرا باور مکنند به ما انسانها دروغ گفته اند خدا و تمام فرستاده های او.ما به خود دروغ میگوییم.زیرا قدرت پذیرش حقیقت را نداریم.اما مرگ به ما دروغ نمی گوید. 

تو از بدو تولدت در حال مرگ بودی.تو می دانی که اینها همگی از قبل برنامه ریزی شده است 

گویی برای مردن به دنیا آمده بودم...i was born for dying 

شب است وفردا کسی مرا به خاطر حرفهای که میزنم  سزنش نخواهد کرد زیراممکن است در خواب گفته باشم.

 

 

ما از چه حرف می زنیم از نور در آسمان نمی تواند باشد،زیرا در دهلیز تاریکی هستیم ولی از نور حرف میزنیم زیرا مختاریم ازهرچه می خواهیم حرف بزنیم،زیرا ما در پی هیج جیز قطعی وحتی حقیقت نیستیم.

زندگی در بودن نیست در شدن است شدن چیزی است که قبلا نبوده ای.

عشق ، خطاي فاحش فرد در تمايز يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است.

افسانه حيات چيزي جز اين نبود :يا مرگ آرزو يا آرزوي مرگ

 

 

 

حوادث انسانهاي بزرگ را متعالي  و آدمهاي کوچک را متلاشي مي کند

فرق ما با ديوانه ها در اين است که ما در اکثريت هستيم.

 خدايا!  چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

هميشه به ياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آنچه را که اندوهگينت ميسازد... اما... هرگز فراموش نکن كه به ياد داشته باشي آنچه را که شادمانت ميکند...

 

 

 

عقل در دست نفس چنان گرفتاراست که مرد در دست زن گريز پا- سعدي

زن زشت در دنيا وجود ندارد، فقط برخي از زنان هستند که نمي توانند خود را زيبا جلوه

 دهند - برنارد

همسرم من را به سوي موفقيت رهبري کرد - چارلي چاپلين

زن ها جنگ ها را شروع مي کنند و مردها آن ها را ادامه مي دهند - ارنست همينگوي

 

 

 

در زندگيم دو بار زانو زدم يک بار براي آفريدگارم و يک بار براي محبوبم - شللي

بزرگترین خطر در چیست؟ در دلسوزی- نیچه

چه چیزرا در دیگران دوست داری؟ امیدهایم را- نیچه

انسانی ترین کار در چیست؟ شخص را از شرمساری مبرا ساختن- نیچه

 

 

 

نشان آزادی چیست؟ دیگر از خود شرمسار نبودن- نیچه

آنچه که در بهشت شنیده شد: مار گفته است:(خیر وشر پیشداوریهای خداوند است)

گاهی همان کس که دم از عقل میزند در مسیر هوشیاری خویش مست میرود!؟

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 9:58 |

I am creeping death

از تو به عنوان یک انسان میپرسم ؟

ما چه میخواهیم ؟ و چه میکنیم؟ 

و چه دارد برسر ما می آید؟

قرنها در حال جنگ بودیم انسانهای شریف را در این جنگها از دست دادیم ولی به خاطر انسانهای ضعیف گریستیم .وقتی جنگ میشود همه درگیر آن میشوند مرد و زن پیر و جوان همه حتی کودکان ! اما اگر در این جنگها هزاران مرد کشته شوند هیچ یک از سازمانهای مزخرف جهانی دادشان در نمی آید. ولی اگر یک زن در حال فرار تصادفی زمین بخورد تمام سازمانها حتی سازمانهای حمایت از حیوانات برعلیه آن حادثه بیانیه صادر میکنند. آیا به نظر توآن سربازی که در جنگ کشته میشود ارزش یک انسان را ندارد ،آیا وظیفه این سازمانها فقط حمایت از ضعیفان است  پس چه کسی از قویتر ها حمایت میکند؟ما جهانی میخواهیم که توسط مردانی همانند هیتلر فکر کنند اما یک هیتلر کم است . همه باید این چنین فکرکنند.کسانی که برای انسانهای ضعیف ارزشی قائل نیستند. او و مردانی مثل اونمیگذارند زحمت نگهداری این انسانهای ضعیف بر گردن جامعه باشد . انسانهای معلول و بیمار یا باید سعی کنند که قوی شوند وبا بیماری خویش بجنگند یا زحمت خود را کم کنند. پزشکان و دولتمردان دلسوزی را کنار بگذارند و این انسانها و جامعه بشری را از لوس این آمها پاک کنند.این موجودات ضعیف موجب بیمار شدن روح اطرافیان خود میشوندو تکامل آنها که بزرگترین هدف خلقت است دور میکنند... پزشکان باید بیماران خود بیامزند ناله نکنند که بزرگترین درمان همین است. وقتی ناله نکنیم رنجی را هم احساس نمیکنیم!

 یک انسان بیمار جماعتی را افسرده میکند کاشکی خنده هم مسری بود.(نیچه)


آزادی آسمانی

 

ما انسانها در چنان زندان بزرگی قرار داریم که احساس زندانی را نداریم.بهتر بگویم خودمان را با مسایلی سرگرم می کنیم تا محکومیتمان پایان پذیرد.ولی واقعا آیا ما آزاد می شویم یا نه چون میله های زندان را نمی بینیم احساس آزادی می کنیم.آزادی چیست؟یک دروغ بزرگ!حقیقت چیست دروغی بزرگتر!آری ما در زندان زندگی خودمان را با چنین مسایلی سرگرم می کنیم تا زمان بگذرد و محکومیت تازه مان را آغاز کنیم.چرا نباید راه برای ما روشن باشد؟چرا باید حقیقت پوشیده باشد؟میگویند چشمهایت را به دنبال خورشید نفرست زیرا کورشان می کند.ما تاب وتحمل فهمیدن حقیقت را نداریم.اما من حقیقت را می دانم که خدا مرده است ! اما زبانم قادر به بیان حقیقت نیست و عقلم قادر به تحلیل آن نیست.پس چرا وقتم را در این جهان بیهوده بگذرانم.من آزادم تا فریاد زنم و از زندگی لذت برم و خودم به پیشواز مرگ روم.یاد بگیر خودت باشی صادق وبی ریا صادق بودن در شربهتراز زهد وایمان همراه باریا است،آزادی نه از نوع آسمانی ونه زمینی با معجزه نسیب ما نمیشود. . . . آزادی که در این جهان به خورد من وتو میدهند جزء دروغهای کودکانه نیست دروغهای که برای خلاصی از خواهشهای پرسر وصدای یک کودک نادان میگویند،ما انسانها دروغهایی را باور میکنیم که ساده لوحانه ترباشند.

 

 swallow evil,ride the sky

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 9:58 |
http://i18.tinypic.com/80v06iq.jpg

-------------------------------------------------------------------------------- Looking for last minute shopping deals? Find them fast with Yahoo! Search.